
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باید آهسته نوشت،
با دل خسته نوشت
، با لب بسته نوشت
گرم و پررنگ نوشت
روی هر سنگ نوشت تا بخوانند همه
اگر عشق نباشد دل نیست![]()
شقایق گفت با لبخند:نه بیمارم نه تبدارم
اگر سرخم چنان اتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم ان زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش میسوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بیتاب و خشکیده تنم در اتشی میسوخت
ز ره امد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود زانچه زیر لب میگفت
شنیدم سخت شیدا بود نمیدانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل ارد از ان نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرحم برای دلبرش اندم شفا یابد
چنانچه با خودش میگفت بسی کوه بیابان را
بسی صحرای سوزان رابه دنبال گلش بوده
ویک دم هم نیاسوده که افتاد چشم اوناگه به روی من
به اسانی مرا با ریشه ازخاکم جدایم کردو به ره افتاد
واو می رفت و من در دست او بودم
واو هر لحظه سر را به بالا ها
تشکر از خدا میکرد پس از چندی
هوا چون کوره ی اتش.زمین میسوخت
ودیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت
به لبهایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
دراین صحرا که ابی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست.خودش هم تشنه بود اما
نمیفهمید حالش را چنان میرفت و
من در دشت او بودم و حالا من تمام هست او بودم
دلم میسوخت اما راه پایان کو؟
نه حتی اب .نسیمی در بیابان کو؟
ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد انگه
مرا در گوشه ای از ان بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت
اما اه!
صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد
زمین و اسمان را پشت و رو میکرد
وهرچیزی که هرجا بود با غم روبه رو میکرد
نمیدانم چه می گویم؟به جای اب خونش را
به میداد و بر لبهای او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل
و من ماندم نشان عشق و شیدایی وبا این رنگ و زیبایی
ونام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد

|
این شب ها |
روزگاریست در این کوچه گرفتار تو ام
باخبر باش که در حسرت دیدار توام
گفته بودی که طبیب دل هربیماری
پس طبیب دل من باش که بیمار تو ام...

ستاره را گفتم :
کجاست مقصد این کهکشان سر گشته؟
کجاست خانه ی این ناخدای سرگردان؟
کجا به اب رسد تشنه با فریب سراب؟
ستاره گفت که خاموش!
لحظه را دریاب...
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق پرواز بلندیست به من پر بدهید
به من اندیشه ای از مرز فراتر بدهید
من به دنبال دل گمشده ای می گردم
یک پریدن به من از بال کبوتر بدهید
یادتان باشد اگر کار به تقسیم کشید
باغ جولان مرا بی در و پیکر بدهید

love is the only flower that grows and blossoms
without the aid of the season

you

you will still be my dearest just like you are now
چرا همیشه به چشمانی که به ما عاشقانه می نگرند بی اعتناییم
و عاشقانه به چشمانی می نگریم که به ما بی اعتنایند !!!![]()

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض خدا می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو...
روی تخته سنگی نوشته شده بود
اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
زیر ان نوشتم باید صبر کند...
برای بار دوم که از کنار ان گذشتم
زیر نوشته ی من نوشته شده بود :
اگر صبر نداشته باشد چه کند؟
من هم با بی حوصلگی نوشتم
بهتر است بمیرد...
برای بار سوم که از انجا گذشتم
انتظار داشتم زیر نوشته ی من نوشته ای باشد
اما فقط زیر ان تخته سنگ جوانی را مرده یافتم ... ![]()

من از طراوت باران
من از نوازش ان مهربان
چنان سرمست که گاه در همه ی افاق
می گشودم بال که مست
بر همه ی افلاک می فشاندم دست...
